سلام به همگی! چه روز خوبیه الان که دارم مینویسم اینو. میخوام براتون یه داستان واقعی تعریف کنم. که چه طور شد من پامو گچ گرفتم!

خیال باطلپس بریم بخونیم


من روز شنبه 7/3/1390 روزی از روزهای امتحان درست زمانی که برای درس عربی  یک روز و نصفی وقت گذاشته بودند به فکرم رسید که یک کاری بکنم که هم خستگی امتحانای قبلی از تنم در بیاد هم انرژی برای بقیه ی امتحانای پیش رو پیدا کنم و با یک برنامه ریزی درست و حسابی نقشه ی یک بازی لیوکویی را با خواهرم لیلی Lily)) کشیدم. از اون جایی که او عاشق آیلیتا ست و او هم تو لیوکو توسط توپ هایی صورتی رنگ  دشمنان را نابود میکنه چندتا توپ پلاستیکی کوچک برداشتم و دادم دستش برای پرتاب کردن که یعنی مثلا داره دشمنان رو نابود میکنه.

 

 بعد هم نوبت خودم رسید که  باید بادبزن میداشتم  مثل یومی (برای اطلاعات بیشتر از این دو شخصیت به آپ های قبلی من توجه کنید) خوشبختانه دو تا بادبزنی رو که از وقتی من کلاس سوم  دبستان  بودم داشتیم رو پیدا کردم.

 

خوب بعد نوبت به شلوار میشد که جیب هایی به اندازه ی بادبزن ها و توپ ها باشد.در این قسمت هیچ مشکلی نبود فقط میموند که کدام قسمت لیوکو را بازی کنیم.یادم نیست که کدوم قسمت بود اما خلاصه ما به ناحیه ی پنجم که قلب لیوکو اونجاست رسیدیم

 

باید موجوداتی را که زانا (XANA)درست کرده قبل از اینکه قلب را نابود کنند نابود میکردیم از اونجایی که اون منطقه پله پله هست پس منو آیلیتا هی از این مبل رو اونیکی و بعد  پایین میپریدیم اتفاقا خواهرم یک طرح جالب برای فرود هایی که بنظر بیاد از خیلی ارتفاع زیاد پریدن داشت. یک دامن برمیداری به بالا پرت میکنی و هنگام اومدن به سمت پایین تو هم از یه جای نه چندان بلند میپری طوری که با هم به زمین برسید بعد هم دامن رو پشتت قایم میکنی انگار که خودت از اون بالا پریدی پایین.!!!(بابا خلاااااق)

خلاصه چشتتون روز بد نبینه من یکی خیلی جو گیر شده بودم چرخ و فلک میزدم چه جور!!!

اومدم از مبل بپرم پایین که زیرپام خالی شدو پام پیچ خورد و افتادم زمین. خیلی خیلی پام درد میکرد. منو بردند بیمارستان برای اولین بار روی ویلچر نشستم  کلی عکس و بقیه ی چیزا بعد هم رفتم پیش دکتر خودم و حالا بماند بقیه اش چی شد. من  پامو برای 21 روز گچ گرفتم.

خلاصه با همون پا میرفتم میومدم امتحان میدادم تازه همه هوامو داشتم آخه چند نفر هستند که در زمان آمتحان نهایی سال سوم راهنمایی پاشونو گچ بگیرند. فهمیدم که چه دوستایی در چه زمانایی به یاد آدمی هستند وآدم نباید از همون نگاه اول در مورد افراد قضاوت کنه و زمانی میشه افراد و شناخت که تو موقعیت های بد باشی.

خداروشکر که چیز خاصی نیست و آلان هم راحت میتونم راه برم من شنبه 28/3/1390

گچمو باز کردم

برای اونایی که نمیدونند: سوالتیغی که در وسیله گچبری هست فقط گچو میبره نه چیز دیگه ای رو و در مورد گچ بستن هم اینکه اول یه باند پنبه ای دور پا میبندند بعد این باند گچی رو که قبلا خیسکردن دور پا میپیچند احساس گرما وجود داره و بعد نباید تکون بخوری تاخودش خشک شه بعد هم راحت میری خونه استراحت فقط یادت باشه نباید به گچ آب بخوره!!!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ♥♫یومی♫♥ | نظرات ()
  • ریه
  • علمیه